فرض كن پاک كنی برداشتم و نام تو را از سر نويس ِ تمام نامه ها و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک كردم! فرض كن با قلمم جناق شكستم! به پرسش و پروانه پشت كردم و چشم هايم را به روی رويش ِ رؤيا و روشنی بستم! فرض كن ديگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم، حجره ی حنجره ام از تكلم ترانه تهی شد و ديگر شبگرد ِ كوچه ی شما، صدای آوازهای مرا نشنيد! بگو آنوقت، با عطر ِ آشنای اين همه آرزو چه كنم؟ با التماس اين دل ِ در به در! با بی قراری ِ ابرهای بارانی... باور كن به ديدار ِ آينه هم كه می روم، خيال ِ تو از انتهای سياهی ِ چشم هايم سوسو می زند! موضوع دوری ِ دست ها و ديدارها مطرح نيست! همنشين ِ نفس های من شده ای! با دلتنگی ِ ديدگانم يكی شده ای! " حمید مصدق " وقتی زندگی آغازش از فصل خزان باشد رویای آمدن بهار توهمی بیش نیست این پاییز سالها خیال ماندن دارد و چه زیباست خو گرفتن با پاییز..! فقط نور چند ستاره بود که چشمانش را دعوت میکرد خیره بود تنهایی را قورت داد و همچنان چشم به آسمان... پر بود از سکوتی مبهم!! دستانش لرزید و فشار جفتی پا ! نگاهی کرد . . پاهای خودش بود ... ! بیدار شد ۸:۱۵ همه جا روشن.. آهی و اخمی.. باز هم دیشب قبلِ خواب شهادتین خوانده بود ! خدا... خدا آن حس زیبایی ست که در تاریکی صحرا، زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را یکی همچون نسیم دشت می گوید: کنارت هستم ای تنها و دل آرام میگیرد... خدایا... خدایا هرگز نگویم که بیا دست من گیر، عمریست گرفته ای... فقط مبادا..رها کنی! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اسمی واسشون پیدا نکردم...شایدم بی اسمی بهتر باشه! * کاش چشمانم خیس نگاهت میشد...* 


| Design By : Pars Skin |

